تبلیغات
برای شما - فصل دوم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


مرسی بین کتابها یه بسته دید که با پارچه ای ابریشمی پوشانده شده بود....پارچه رو باز کرد و عکس های کوچکی از کلادیوس و یه زن پیدا کرد...پس از کمی دقت فهمید که اون زن همون روح درون دریاچه ست.با همون لباس و همون مو های شرابی....وحشت کرد...نمیدونست باید چیکار کنه...فکر کرد موضوع رو با چریتی در میون بذاره ولی مطمئن نبود چون چریتی دهن تق بود و نمیتونست یه حرفو تو دلش نگه داره...به هر حال خودشو راضی کرد تا به چریتی بگه                       -مرسی:چریتی میخوام موضوع مهمی رو باهات در میون بذارم                                                                                    -چریتی:بفرما نترس به هیشکی نمیگم                                                                                                            مرسی باتردیدیکه داشت دربارهی گفتن این مساله به چریتی ولی در آخر گفت:چریتی جان....و ماجرا را گفت           
و البته چندین بار از چریتی قول گرفت که حرفی نزنه....فردای آن روز که مرسی با جیغ روح دخترک ده ساله از خواب بیدار شد تصمیم گرفت دنبالش کند و ببیند به کجا میرود...دختر چشمانش را با دستانش پوشانده بود . یواشکی از بین انگشتانش بیرون را نگاه میکرد....                                                                                                                                      مرسی به همراه دخترک راه افتاد...دختر از پله ها بالا رفت ...پله هایی که از تار عنکبوت و لایه ی ضخیمی از خاک  پوشانده شده بودند...و در آخر به یک دیوار رسید که روی آن یک قاب بود...یک نقاشی قدیمی که در تاریکی شب زیاد مشخص نبود ولی مرسی توانست با لمس کردن قابش تشخیص دهد مه روی قاب که از جنس چوب بود تصویر چند گوزن حکاکی شده...دخترک دستانش را به دیوار فشار داد و از دیوار رد شد...مرسی که ماتو مبهوت مانده بود پشت قاب را بررسی کرد که شاید در یا دریچه ای باشد ولی چیزی نیافت.....رفت تا صبحانه بخورد...آنروز توجهش  به اطرافش  بیشتر شده بود...قابلمه های مسی را دبد که چقدر ساییده شده بودند و این که چقدر وسایل آشپز خانه قدیمی شده است...شب تر که شد دوباره با گالاتی رفتند بیرون که در کنار دریاچه قدم بزنند...مرسی کلبه ای را دید که روی اسکله در بالای دریاچه بود...یواشکی به سمت کلبه رفت و از دید کالاتی و چریتی محو شد...به درون کلبه رفت...کلبه گرم بود...ایا این گرما به حدی نبود که حضور انسانی در کلبه را شرح دهد؟داحل تر رفت....یک دفعه دو چشم به او خیره شدند...
بله ...کلادیوس بود...مرسی شوکه شد...نشست و پرسید:از کجا فهمیدید من اینجا هستم؟  کلادیوس گفت:تعقیبت کردم....میدانستم اینجا میآیی...باید موضوع مهمی را به تو بگویم....
کلادیوس ادامه داد:پدرت تو را زندانی کرده...اگر الان از این زندان خارج نشی ممکنه تا ابد اونتو بمونی....با ازاد شدن تو از این زندان من هم آزاد میشم پس بیشتر دقت کن تا بفهمی..... به نظرت عجیب نیست که از مادرت هیچی یادت نمیاد؟ این که شب از خواب پا میشی؟پدرت نور خورشید رو از تو گرفته..و بعد فیب شد...مرسی بیشتر گیج شد؟او باید چه را میفهمید؟او باید چه میکرد؟....از کلبه خارج شد و چریتی را پیدا کرد...چریتی گفت:گالاتی از این که تو دوباره جیم شدی خیلی عصبانیه...دو خواهر با هم به سمت خونه راه افتادن ...تو راه مرسی از خواهرش پرسید:تو از مادرمون چیزی یادته؟چریتی گفت :اممممم...نه فقط میدمنم اسمش چیه...ماریتا...وای دلم براش تنگ شده....مرسی پرسید :میدونی ما چند سالمونه؟ چریتی گفت:امروز خیلی سوال میکنی...من تولد ده سالکیه تو رو یادمه...احتمالا الان هم تو همون حدودی....دخترا به خونه رسیدن...مرسی و چریتی به اتاق مرسی اومدن تا خودشونو برای شام آماده کنن.چون پدرشون -تراجان-قرار بود امشب با آن ها شام بخورد....مرسی از چریتی پرسید.....
مرسی از چریتی پرسید:به نظرت از بابا در مورد مامان بپرسم؟چریتی گفت:نمیدونم...اگه برات مهمه بپرس.... دخترا رفتند سر میز...آریلیا برای آن ها اردک کبابی و سوپ ورمیشل درست کرده بود  و برای دسر هم مرنگ داشتن....بعد از چند دقیقه تراجان آمد....لباس تمیز و قشنگی پپوشیده بود....یک بلوز سفید با دکمه های زمرد با کت و شلوار مشکی و جلیقه....موهای ژولیده اش رو هم کمی مرتب کرده بود...وقتی داشتند سوپ میخوردند مرسی از پدرش پرسید:پدر...مادرمان مرده؟اگر مرده پس مقبره اش کجاست؟ گالاتی که کنار مرسی نشسته بود گفت:دختر مگر به سرت زده...پدرت خسته است...من بعدا جوابت را میدهم...تراجان از غم یا شاید عصبانیت لیوان آبش را انقدر فشار داد که لیوان شکست و قطعه ای شیشه در دستش فرو رفت...تراجان سریع رفت...رفت تا دستش را ببندد...گالاتی خشن تر از همیشه به مرسی متلک انداخت و اونا ره اتاقاشان فرستاد....مرسی که از همیشه گیج ومبهوت تر بود سعی کرد با نوشتن اتفاقاتی که اون روز افتاده بود مغزش را آرام و مرتب کند.... 
هی فکر کرد و فکرد تا همه ی اتفاقات اون روز رو بنویسه...قاب عکس و دخترک،ملاقات با کلادیوس،پدرش و...در یک ان تصمیم گرفت بره به جایی که دخترک میرفت...قاب عکس...حتما قاب عکس هم یه چیز عجیب دیگه ای بود که اون باید کشف میکرد...یاد حرفای کلادیوس افتاد...سریع پله ها را بالا رفت و دستانش را مثل دخترک به دیوار فشار داد و از ته قلب خواست وارد شود ...در کمی مقاومت کرد ولی بعد باز شد و مرسی وارد یک محیط سیاه و تاریک رفت...انگار ثانیه ها دیر میگذشتن...ترسیده بود ...تا این که افتاد رو زمین...چشمانش رو بازکرد...نور خورشید...بله این نور درخشان نور خورشید بود..با دستانش چشمانش را پوشاند...اما ذوق کرده بود که نور خورشید را دیده...از لای انگشتانش یواشکی بیرون را نگاه کرد...همان کاری که روح دخترک انجام میداد...توی کتابخانه بود...بله در قرن بود...همون جایی که با گالاتی درس میخوند...اونجا خیلی نو و سرزنده تر از الانش بود...کف چوبی سالن کتابخانه واکس خورده بود و میز و صندلی ها نو بودند...مردی را دید که دارد در دفتری مانند دفترخاطرات خودش-با جلد چرمی قرمز و صفحات کاهی-مطالبی را مینویسد...نزد او زفت...بله ...او تراجان بود...پدرش ...ولی خیلی حوان تر و پر امید تر از امروز بود...سعی کرد بفهمد که مرد چه مینویسد ولی انگار کلمات معتی نداشتند... 
اول میترسید نزدیک شود چون فکر میکرد مرد -پدرش-او را میبیند ولی پس از لحظاتی که تراجان هیچ عکسالعملی نشان نداد...مرسی جلوتر رفت...پدرش داشت نوشته های به زبان ایتالیایی مینوشت ...در همان دفتر چرمی...در این نوشته ها عکس هایی هم جاسازی شده بود.......اوه...زنی وارد کتابخانه شد....لباس قرمزی بر تن داشت که تا زانویش پایین میامد...زن بور بود و موهایی لخت و طلایی داشت...رژلب قرمزی که زده بود صورتش را زیبا تر کرده بود...تراجان به سمت زن رفت..آن های در مورد دخترانشان حرف زدند...مرسی نمیتونانست نام دخترهایی را که زن و مرد درباره شان سخن میگفتند بشنود...اوه...بله...زن گفت مرسی و چریتی...زن از جلوی مرسی عبور کرد تا به اتاقش در طبقه ی بالا برسد...بوی عطرش...آه بله...مرسی بوی عطر مادرش را به خاطر آورد..یعنی آن زن مادرش بود؟یعنی باز هم میتوانست مادرش را ببیند؟یعنی کلادیوس درباره ی ملاقات دوباره با مادرش خبر داشت؟مرسی به دنبال زن راه افتاد...زن کلیدی نقره ای از کیفش در آورد و قفل اتاقش را باز کرد...مرسی به همراه زن واردشد...اتاق بزرگی بود...به شکل شش ضلعی...یک آیینه ی بزرگ روی میز توالت بود و یک سری غطر روی میز به نظم خاصی چیده شده بودند....مرسی قیافه اش را در آیینه دید...چقدر کثیف و ضعیف به نظر می آمد...دلش به حال خودش سوخت...مرسی تخت مادرش را به یاد آورد...یادش آمد که وقتی شبها خوابش نمیبرد پیش مادرش می آمد تا برایش داستان بگوید تا بخوابد...پرده های اتاق با نخهایی از طلا دوخته شده بودند...آریلیا وارد اتاق شد...مرسی ترسید که شاید هر دوی آن ها دارند میبیننش...ولی از نحوه ی رفتارش فهمید که مثل روح دخترک ده ساله شده...صدای گالاتی را شنید که دارد فریاد میکشد...بله گالاتی از غیبت مرسی خبر دار شده بود..مرسی به کتابخانه برگشت و لی نمیدانست چه کند تا برگردد...از ته دلش آرزو کرد که برگردد و دوباره واره خلا زمانی شد...پس از چند ثانیه به قرن در زمان خودش برگشت...قرنی که سال ها بود نور خورشید را به خود ندیده بود...گالاتی پرسید:.... 
کجا بودی مرسی؟باید با من به کتابخانه بیای....مرسی چیزی نگفت و به دنبال گالاتی راه افتاد...گالانی به اون ها گفت درباره ی زبان اسپانیولی تحقیق کنن ...مرسی در کتابخانه به دنبال همان کتابی میگشت که در خلا زمانی رست پدرش دیده بود...بله اسم کتاب قرن بود...مرسی کتاب را پیدا کرد..در کتاب عکس هایی از تراجان،ماریتا،مرسی،چریتی و کلادیوس دیده میشد...مرسی بیشتر تعجب کرد...کلادیوس با خانواده ی آن ها ارتباطی داشت؟آیا واقعا عموی مرسی بود؟آیا راست میگفت؟مرسی میخواست دوباره وارد خلا زمانی شود..میدونست که یه نقشه از قرن-خونه شان-در کتاب مجموعه الحزایر لرمانتس بود...این کتاب رو پبدا کرد.... دید در جایی که به خلا میرفت علامتی گذاشته شده...شیبه یک دایره آبی...این علامت رو در اتاق خودش،در اتاق شیروانی و ....دید...به اتاقش رفت...تمام اتاق را بررسی کرد...بله پشت میز تحریرش بود...از ته قلب خواست وارد بشه و دوباره به فضای سیاه وارد شد و این دفعه روی زمینی از چمن افتاد.....اونجا پر از دخترای کوچک-حدود 10 ساله-دید.روی زمین میزی کوتاه گذشته بودند و روی آن پر ازشیرینی و بیسکویت های شکری و...بود.به نظر مراسم تول میومد...روح دخترک را دید...البته اینجا روح نبود...بله همان دخترک که هر روز جیغ میکشید.....و ماریتا...با لباس سبز مخملی روی نیمکتی نشسته بود و با چتری از تابش مستقیم نور سوزاننده ی خورشید روی پوستش جلوگیری میکرد...آن دخترک نزد ماریتا رفت...ماریتا او را مرسی صدا کرد.....آه...یعنی دخترک خود مرسی بود؟یعنی آن جشن جشن تولد ده سالگی مرسی بود؟این دفعه بدون این که به خواهد به قرن همیشگی برگشت....هوا سرد بود ....مرسی میخواست بیدار بماند تا ببیند آیا نور خورشید به قرن میتابد یا نه.......به اتاقش رفت...کلادیوس...بله این مرد شیطانی در اتاقش منتظر بود...کلادیوس بدون مقدمه گفت:..... 
کلادیوس گفت:پدرت وقتی جوان بود...در همان روزی که  در خلا زمانی دیدی،داستانی نوشت...او پنج روز زمستان رو با قدرت خارق العده اش به صورت پنج دایره ی تو در تو در کتابی به نام قرن نوشت...او ما رو تری این داستان زندانی کد...این طلسمی که پدرت نوشت قدرت زیادی داره و از لایه های فراوانی تشکیل شده...اما قدرت تو از پدرت به مراتب بالاتره...چون تونستی از اولین لایه ی این طلسم عبور کنی...اون روز تابستونی و تولدت و مادرت همه اجزایی از این طلسم هستن....وقتی مادرت مرد...پدرت خیلی دوستش داشت و البته پدرت شما ها روداشت...اون انقدر ناراحت شد که خاطرات شما از مادرتون رو ازتون گرفت و این طلسم رو مثل پوششی روی قرن انداخت...مردم که از بیرون این خانه رو نمیبینن...پدرت تو رو از زندگی محروم کرده...مرسی پرسید:الان چه سالیه؟کلادیوس گفت سال 2000..الان یک قرنه که تو زندانی هستی و اون پنج روز زمستانی برای تو و خونوادت هی تکرار میشه...در مرکز این طلسم مادرته...پدرت ترسو بود....اون من رو هم زندانی کرد..البته من در لایه های داخل تر هستم...شما در لایه های بیرونی طلسم قرار دارین...برای همین میگم که باید این پیچیدگی رو درک کنی... تو باید همه ی لایه ها رو ببینی تا از طلسم آزاد بشی....برای ورود به این لایه ها پدرت در هایی رو قرار داده بود که خودت یکی رو کشف کردی...یکی دیگر از اونا پشت میز تحریرته...به اونجا برو و یه روز دیگه رو کشف کن....مرسی پرسید:تو چطور به اتاق من اومدی؟کلادیوس گفت:من از لایه ها عبور کردم...مثل تر از درها گذشتم...مرسی گفت:اون گل بهمن...اون گل بهمن رو تو آرزدی؟کلادیوس جواب داد:آره...من اون رو از مرکزی ترین لایه که درش در اتاق زیر شیروانی است برایت چیدم تا توجهت را جلب کنم...مرسی پرسید:اگر الان من یه قرنه که اینجا زندانیم پی چرا نمیرم؟یعنی من صد و ده سالمه؟کلادیوس گفت:....
کلادیوس گفت:همونطور که از پدرت شنیدی،خانواده ی ما(ورگا ها)خصوصیات خاصی دارن...یکی از این خصوصیات اینه که ما بر اثر پیری نمیمیریم...فقط ممکنه بر اثر بیماری یا گلوله بمیریم...ظاهرمون هم ظاهر روحمونه...پدرت پیر به نظر میاد چون روحش با مرگ مادرت شکست و الان هم افسرده و خسته از زندگیه...تو بچه به نظر میرسی چون افکار و روحیاتت مانند بچه هاست و من هم جوان به نظر میام به همین دلایل...ما موهامون به طور طبیعی سفید نمیشه...سالخورده نمیشیم و البته بعضی از ورگا ها قدرت های خارق العاده دارن...مثل تو،پدرت و من...ماها قدرت هایی داریم که بقیه ندارن...مرسی پرسید:پس اگر من صد و ده سالمه...تو چند ساله ای؟کلادیوس پاسخ داد:من هزار و سیصد سال دارم... پدرت از من هشتاد و سه سال بزرگ تره...و اما تو از هر دوی ما جوان تر و قوی تر هستی...پدرت ،وقتی در روم زندگی میکردید،بر اثر خانواده تان(فامیل هایتان-خانواده های دور و نزدیک)خیلی ضربه دید..همه به اون شیطان میگفتند چون به قدرت هایش حسودی میکردند...پدرت به همراه مادرت تصمیم گرفتند از روم مهاجرت کنند و  آن ها انگلستان را انتخاب کردند...مادرت برای رشد شما و یادگیری توانایی های مختلفتان نگرانی های بسیاری داشت....پس گالاتی را استفدام کرد و چون میدانست معلم سخت گیری است به او برای آموزش شما اعتماد کرد...گالاتی و آریلیا هم از خانواده ی ورگا هستند ولی از خانواده های پایین تر و البته از قدرت هایی که شما دارید برخودراد نیستند...مرسی پرسید:مادر من هم ورگا بود...پس چطور مرد؟کلادیوس گفت:داستانش به هزار سال پیش برمیگرده...مادرت خواهری داشت به نام اوا....اوا دختر زیبایی داشت ....اسم دخترش ایزابل بود...من از زمان کودکی ایزابل رو خیلی دوست داشتم و از همون زمانا با خودم قرار گذاشتم که با ایزی (مخفف ایزابل )ازدواج کنم...اما ایزی از ورگا ها نبود و سنش مانند مردم معمولی بود....
اریلیا دراتاق مرسی را زد....کلادیوس غیب شد...آریلیا داخل شد و گفت:مرسی جان برایت کمی سوپ آوردم ...هوا سرد است...بخور...گرم میشوی....مرسی کاسه ی سوپ را گرفت و از آریلیا تشکر کرد...پس از رفتن آریلیا مرسی دراتاقش را از تو قفل کرد و....