تبلیغات
برای شما - فصل سوم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


مرسی در اتاق را از تو قفل کرد و فرش کف اتاق را هم انداخت پشت در تا مطمئن بشه در باز نمیشه...بعد میز تحریرشو داد کنار که از در مخفی که یکی دیگر از روزنه های ورود به خلا زمانی بود استفاده کنه....مثل همیشه از ته دل آرزو کرد که از در بگذره...در با مقاومتی طولانی باز شد....مرسی روی پله هایی که نزدیک قاب عکس گوزنی(همان قابی که یکی از روزنه های ورود به خلا زمانی بود.)بودند فرود آمد...هوا سرد بود و زمسان بود..مرسی با زنگ ساعت خانه شان که هفت بار زنگ زد متوجه شد که ساهت هفت یه شبه زمستانیه...از پله ها پایین اومد . به خونه سرکی کشید...با این که هوای بیرون سرد بود توی خونه از شدت فعالیت خدمتکاران و آشپزهای قرن گرم بود...مرسی وارد آشپز خانه شد...آریلیا و حدود شش خدمت کار به او برای پختن غذا کمک میکردن...اونا یک عالمه  پیش غذا و غذا و دسر آماده میکردن...معلوم بود که یک میهمانی بزرگ در راهه...مرسی به جست و جویش در خانه ادامه داد....بیرون خونه برف میبارید و شیشه ها بخار گرفته بودن...از درخت های کریسمس که از پنجره های کنار در خانه پیدا بودند معلوم بود که نزدیک سال نو است... کارگران و خدمت کاران مهمانخانه را با مجسمه هایی از طلا و برنز تزیین کرده بودند... گل های مختلفی در سراسر خانه دیده میشد....مرسی به سمت اتاق مادرش رفت...بله مادرش لباسی به رنگ آبی بسیار ملایم به تن کرده بود...ظاهرش درآن لباس دست کمی از فرشته ها نداشت...تراجان داشت بند پشت لباس را برای ماریتا-عشق جاودانه اش-محکم میکرد..ماریتا و تراجان بر سر چیزی بحث میکردند...تراجان به ماریتا میگفت که گردنبند های مرواریدی ره که ارثیه خانواده ی ورگا است گردن کند ولی ماریتا قبول نمیکرد...مرسی(کوچولو)دست در دست دختر دیگری به اتاق مادرش آمد....او هم از دیدن مادرش به این صورت آسمانی شگفت زده شد...دختر ی که مرسی همراهش بود،که بود؟در مکالمه ها فهمید...سارا...بله سارا...دوست عزیزش...یادش آمد که چقدر سارا را دوست داشت...آن دو همدیگر را کاملا درک میکردند...انگار یک سیب نصف شده بودند...مرسی همه ی حرف های سارا ،و سارا همهی حرف های مرسی را میفهمید...حالا یادش آمد...سارا خواهر ایزابل-دحتر اوا(خواهر ماریتا)-بود...یعنی دختر خاله اش بود...یادش آمد که چه روزهای زیبایی را با سارا گذرانده بود....دو دختر هم خودشان را برای مهمانی آماده کرده و بهترین لباس هایشان را پوشیده بودند....ماریتا هر دویشان را بوسید و گفت:مرسی جان خواهرت چریتی را تنها نگذار...آه که چه لحن شیرینی داشت...مرسی(کوچولو)و سارا از اتاق ماریتا خارج شدند...مرسی(مرسی110ساله)هم به دنبالشان راه افتاد...بله اولین مهمان هایشان رسیدند...همه خودشان را آرایش کرده بودند و معلوم بود که خیلی به خودشان رسیده اند...ماریتا و تراجان هم پایین رفتند و به مهمان ها خوش آمدگفتند...همه میخندیدند...نوازنده های ویولن و فلوت و چند ساز دیگر سمفونی زیبایی را مینواختند ....تا این که کلادیوس با درشکه ای به سمت خانه آمد...در را با شدت باز کرد و به میهمان ها سلام کرد...بعد به طبقه ی بالا رفت...قفل در اتاقش را باز کرد و وارد شد..مرسی هم او را دنبال میکرد...اتاق کلادیوس عجیب بود..دو پنجره ی کوچک بر روی یکی از دیوار هایش داشت و با شمع روشن میشد....
توی اتاق پر از برگه های قدیمی به زبان یونانی بود....در برگه ها عکس هایی از بدن انسان و دیگر جانوران دیده میشد....مرسی از کلادیوس پرسید:من رو میبینی؟ کلادیوس گفت:بله...-این برگه ها چه هستند؟-همونطور که قبلا هم گفتم من ایزی رو خیلی دوست دارم و میخوام تا ابد باهاش زندگی کنم...ولی اون یه انسانه و نمیتونه تا ابد زنده باشه...-خب حالا میخوای چیکار کنی؟-من سال های زیادی رو صرف کردم تا مفهوم روح رو بفهمم و همینطور هم وسایل و علم انتقال روح رو میشناسم.من چند روز پیش(البته چند روز قبل از تاریخی که مرسی از طریق روزنه وارد آن شده بود...) وسایل مورد نیازم رو از ژاپن تحویل گرفت و اینجا آوردم...
کلادیوس بیشتر حرف نزد...ولی مرسی رو راهنمایی کرد تا به درون اتاق مخفی اش بیاید...بله...کلادیوس اتاقی داشت که درون آن وسایل انتقال روحش را نگهداری میکرد...این اتاق عجیب تر از اتاق قبلی بود...تعداد زیادی حیوان که به ظاهر مرده بودن توی ظروف شیشه ای روی میز کار کلادیوس قرار داشتن...این اتاق پنجره نداشت...و فقط با نور شمع روشن بود...دور تا دور اتاق پر از شمع هایی بود که تا نیمه سوخته شده بودن...کلادیوس کارتونی را باز کرد و از آن یک تخم مرغ شیشه ای ،یک مبرد(سرد کننده که در آزمایشگاه شیمی بیشتر کاربرد دارد)،و موادی پودر مانند را خارج کرد..آن ها را بر طبق کتابی روی هم سوار کرد.سپس گربه ای را آورد و روی میز گذاشت...بعد رفت و از توی قفسه ای  یک گربه ی دیگر آوردکه حرکت نمیکرد..آه...این گربه نبود...یک عروسک از گربه بود که نیمه از بدنش با پوششی مانند پوست گربه پوشانده شده بود ولی از نمیه ی دیگر میتوانست درون بدن عروسک را دید...بله ...عروسک گربه از چوب و خاک اره به دقت خاصی درست شده بود...مرسی ترسید....کلادیوس مواد پودر مانندی را که ار ژاپن خریده بود با مایعی شفاف مخلوط کرد و با آن دایره ای روی میز کشید و علامت هایی طبق کتابی که دستش بود روی آن کشید...تخم مرغ و مبرد را که به هم متصل کرده بود در مرکز دایره قرار داد...عروسک گربه،گربه ی واقعی و یه لوله را که به درون تخم مرغ شیشه ای متصل میشد به نظم خاصی روی دایره چید و شروع کرد به خواندن ورد هایی به زبان یونانی...مرسی چیزی از وردها(طلسم های نوشته شده در کتاب)نمیفهمید ....یک دفعه...
یکدفعه  دایره ای که کلادیوس با آن مایع کشید نورانی شد و به رنگ زرد براقی دراومد...رشته ای از موهای کلادیوس به دلیل فشاری که بهش برای خوندن وردها وارد میشد،سفید شد...روح گربه به شکل توده ای آبی رنگ که مانند دایره ای که کلادیوس کشید براق بود از بدنش خارج شد و بوسیله لوله به درون تخم مرغ راه پیدا کرد....کلادیوس لحظه ای از خواندن ورد ها دست برداشت و سر مبرد رو به درون دهان گربه ی مصنوعی فرو برد....در این زمان حیواناتی که در ظروف شیشه ای روی میزش بودند و به ظاهر مرده بودن به حرکت دراومدند و مثل حیوانات واقعی و زنده بدنشان را تکان میدادن....روح گربه از لوله ی درون مبرد به شکل خاصی عبور کرد و به درون بدن گربه ی مصنوعی رفت...کلادیوس ورد های دیگری را خواند..در این لحظه از بینی اش خون می آمد...بله کار سختی بود... پی از چند لحظه که به سختی گذشتند عروسک گربه شروع به حرکت کرد....مرسی سخت شگفت زده شده بود....آه...لبخندی از سر شادی بر لبان کلادیوس ظاهر شد...بله کار او به نتیجه رسیده بود...کلادیوس گربه ی مصنوعی را از درون سبد برداشت و روی زمین گذاشت تا به راحتی حرکت کند....اولش لمگان لنگلن راه میرفت ولی بعد رفتارش مثل یک گربه ی واقعی شد..گربه دمش را برای سازنده اش نکان میداد و دور پاهایش میچرخید...
مرسی وحشت زده پرید:تو...تو میخواهی چه کار کنی؟کلادیوس مرسی را به سوی گنجه ای راهنمایی کرد...در گنجه قفل بود...کلادیوس قفل درش را باز کرد و از مرسی پرسید:آماده ای؟مرسی با تکان دادن سرش تایید کرد...کلادیوس در گنجه را باز کرد...مرسی باز هم شگفت زده شد...عروسک زیبایی از ابریشم و طلا که پوست صورتش از پوست انسان زیبا و شفاف تر بود و لبهایش غتچه مانند بود..چشمانی از کریستال به رنگ زیبای سبز و موهای طبیعی...شرابی... لباسی از طلا و ابریشم هم بر تن عروسک بود که زیبایی و جذابیتش را دوچندان میکرد...مرسی گفت:کلادیوس..تو میخواهی چکار کنی؟
کلادیوس برای مرسی شرح داد که همانند گربه ،روح ایزی را وارد این عروسک میکند تا ابدی شود . 
تا آن ها برای همیشه با هم زندگی کنند...
سپس کلادیوس بیتاب به دنبال ایزی رفت....
مرسی مات و مبهوت به راه رفتن گربه ی مصنوعی نگاه کرد....واقعا کارهای کلادیوس شیطانی بود...بعد از گذشتن چند دقیقه ای کلادیوس با ابزابل برگشت....پدر ایزابل--دانیل-هم در بین میهمان ها بود...دانیل از این که دخترش با یک ورگا ازدواج کند میترسید چون میدانست که ورگاها نمیمیرند...زن و مرد جوان وارد شدند و به مهمان ها سلام کردند...کلادیوس ایزابل را به طبقه ی بالا و در اتاق خودش برد...گربه ی مصنوعی را به او نشان داد و درمورد انتقال روح توضیح داد...سپس عروسکی را که از ایزی درست کرد بود به او نشان داد ایزی گفت:یعنی تو مرا اینقدر زیبا میبینی؟کلادیوس پاسخ داد:من این عروسک را با دقت خاصی مخصوص تو درست کردم...بله..حتی تو از این زیبا تری...سپس حلقه ای را از جیب کتش در آورد و زانو زد و از ایزی درخواست ازدواج کرد...ایزی شوکه شد....کار کلادیوس انسانی نبود...ایزی گریه کرد و دوان دوان از قرن خارج شد...کلادیوس به دنبالش راه افتاد....اما دیر رسید....ایزی تعدادی سنگ را در دامن پیراهنش گذاشت و خود را در دریاچه ی نزدیک بیشه انداخت و غرق شد...کلادیوس به درون دریاچه پرید و جسد عشقش را در دست گرفت...مرسی با خودش فکر کرد که اگر حدود پنجاه سال رندگی با ایزی برای کلادیوس مثل چشم بر هم زدن بود ،کلادیوس با مرگ ایزی چطور دست و پنجه نرم میکرد؟ کلادیوس جسد ایزی را بغل کرد و موهایش را از روی صورتش کنار زد...به سمت قرن به راه افتاد...زنگ در را زد و خدمت کار در را باز کرد ...خدمتکار با دیدن جسد ایزی جیغی کشید و غش کرد...کلادیوس جسد ایزی را در کنار شومینه گذاشت....مارتا کلادیوس را دلداری داد و او را به اتاق خودش برد...مرسی تمام مدت آن ها را دنبال میکرد....تراجان هم به اتاق ماریتا آمد....کلادیوس از همیشه افسرده تر بود و به نقطه ای زل زده بود....دانیل از شدت خشم قرمز شده بود و دستانش از دیدن جسد دخترش میلرزید تفنگی همراه داشت....دانیل به کلادیوس گفت:تو چه کردی؟تو چه کردی؟کلادیوس گفت:بله مرا بکش ...من مستحق مرگم....دانیل از این حرف کلادوس عصبی تر شد و لوله ی تفنگ را به سمت کلادیوس گرفت....ماریتا که متوجه شد دانیل قصد کشتن کلادیوس را دارد به سمت او پرید و گلوله ی دانیل به ماریتا اصابت کرد