تبلیغات
برای شما - فصل چهار

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


گلوله به ماریتا اصابت کرد و ماریتا پس از چند لحظه روی کلادیوس افتاد...دانیل که خودش هم نفهمید چه کرده به سرعت از قرن خارج شد...تراجان...آه تراجان نمیدانست چه کند...ماریتا به آرامی به کلادیوس گفت:به تراجان بگو از دختر ها به خوبی مراقبت کند و بعد نفس آخر را کشید...کلادیوس حرف ماریتا را به تراجان گفت....تراجان جلو آمد و ماریتا را در آغوش گرفت....دیگر همه ی مهمان ها رفته بودند و آریلیا همه ی خدمت کاران را به خانه هایشان فرستاده بود....کلادیوس به اتاق مخفی اش در طبقه ی بالا رفت و عروسکی را که از ماریتا درست کرده بود آتش زد...آتش کم کم تمام اوراق و زمین چوبی اتاق کلادیوس را در بر گرفت...مرسی که داشت از آتش فرار میکرد پدرش را دید...اما نه آن تراجان جوان...بلکه اوپدرش را در سال 2000 دید...پدرش دست مرسی را گرفت و به او گفت:دیگر ه اندازه ی کافی دیدی....باید به خانه بیایی....مرسی از این که پدرش نجاتش داد احساس امنیت کرد ولی ائضاع امن نبود...پس از چند لحظا ای خود را در اتاقش دید...خواست پنجره را باز کند ولی دید که چندیدن میله ی آهنی روی پنجره اش جوش خورده...در اتاقش هم قفل بود...بله...پدرش او را زندانی کرده بود....مرسی دفترچه خاطراتش را برداشت و  شروع به نوشتن کرد....یکدفعه صدایی شنید...بله دوباره کلادیوس بود...
کلادیوس گفت:تو از پنج دری که برای ورود به خلا زمانی وجود دارد سه تا را پیدا کردی...دوتای دیگر را هم پیدا کن...سپس دفتری مانند دفتر خاطراتش به مرسی داد و ادامه داد: تو باید طلسم پدرت را بازنویسی کنی...البته ایندفعه بایذ پایانی زیبا برایش بنویسی...تو ابتدا باید همه ی اعظاه خانواده ات را معرفی کنی و سپس روزهایی را که دیدی شرح دهی....من میدانم که میتوانی...از خودت شروع کن.....کلادیوس غیب شد...مرسی پری را در جوهر فرو کرد و شروع کرد به نوشتن:زنی زیر یخ...بله ...مرسی میتوانست ارواح را ببیند....و ادامه داد  او درباره ی روز تابستانی و تولد ده سالگیش نوشت...درباره ی این که نمیدانست چند ساله است و سالی را که رد آن بود نمیدانست.... دربارهی مادرش  و کلادیوس و ایزی ...دربارهی انتقال روح و سپس آتش سوزی و مرگ مادرش....وای که چقدر دلش هوای مادرش را کرده بود....تصمیم گرفت دوباره از روزنه ای که پشت میز تحریرش بود استفاده کند و به گذشته برود...دوباره آرزو کرد و در باز شد...این دفعه زمان بیشتری را در فضای سیاه سپری کرد ولی بالاخره در روز زمستانی دیگری فرود آمد
همه لباس تیره ای بر تن داشتند و چتری تیره در دست...معلوم بود که همه ناراحت اند...مرسی جلوتر رفت...تراجان و مرسی و چریتی کوچولو دشتند گریه میکردند...بله...مراسم تدفین مادرشان بود...مراسم تدفین ماریتا..پس از اتمام مراسم همه زود رفتند ولی مرسی(110 ساله)ماند....بر سر قبر مادرش زانو زد و گفت:مادر خیلی دلتنگتانم...ای کاش میتوانستم دوباره ببینمتان...من الان چیز های زیادی درباره ی طلسم پدر و زندانی شدن ما میدانم...من طلسم را دوباره نوشتم ...اما نمیدانم چگونه تمامش کنم...لطفا کمکم کنید...کلاغی از آسمان آمد و در نزدیکی مرسی نشست..بال هایش را به نشانه ی احترام بسته بود...بله کلاغ هم از مرگ ماریتا غمزده بود...پس از چند لحظه ماریتا از قبر بیرون آمد...اول دستانش را بیرون آورد و بعد نشست...ماریتا مرسی را برای دقایقی طولانی به آغوش کشید...سپس گفت:عزیزم میدانستم که موفق میشوی...درباره ی چگونگی رفتن تاریکی از قرن و بازگشت نور خورشید بنویس..بنویس که چگونه نوراز پنجره ها وارد خانه میشود...یادت باشد همه چیز باید به خوبی و خوشی تمام شود...بادی وزید و مرسی دیگر نتوانست مادرش را ببیند...گفت:ممنونم مادر عزیزم....الان باید برمیگشت و ادامه ی داستان را مینوشت...پس به اتاق خودش برگشت...کتابش را به همراه عکس های کلادیوس و ایزی برداشت و از طریق روزنه ها به اتاق چریتی رفت...بله چهارمین در مخفی در اتاق چریتی بود...چریتی از دیدن خواهرش که از دیوار گذشته متعجب شد ولی بعد به خودش آمد ...مرسی گفت:من باید این طلسم را تمام کنم...اما باید از هر کدام از ما عکسی در آن باشد...تو در نقاشی از من بهتری...پس از من ،خودت،پدر،آریلیا،گالاتی کلادیوس و معشوقه اش-ایزی-نقاشی بکش...فراموش نکن که همه ی ما باید خوشحال باشیم و خندان...من از ماریتا عکسی ندارم...خودم عکسش را میکشم...مرسی ادامه ی طلسم را نوشت و به کمک چریتی عکس ها را در کتاب جاسازی کرد...کلادیوس ظاهر شد....

اتمام فصل 4