تبلیغات
برای شما - ادامه فصل چهارم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


سه شنبه 24 خرداد 1390

ادامه فصل چهارم



همه لباس تیره ای بر تن داشتند و چتری تیره در دست...معلوم بود که همه ناراحت اند...مرسی جلوتر رفت...تراجان و مرسی و چریتی کوچولو دشتند گریه میکردند...بله...مراسم تدفین مادرشان بود...مراسم تدفین ماریتا..پس از اتمام مراسم همه زود رفتند ولی مرسی(110 ساله)ماند....بر سر قبر مادرش زانو زد و گفت:مادر خیلی دلتنگتانم...ای کاش میتوانستم دوباره ببینمتان...من الان چیز های زیادی درباره ی طلسم پدر و زندانی شدن ما میدانم...من طلسم را دوباره نوشتم ...اما نمیدانم چگونه تمامش کنم...لطفا کمکم کنید...کلاغی از آسمان آمد و در نزدیکی مرسی نشست..بال هایش را به نشانه ی احترام بسته بود...بله کلاغ هم از مرگ ماریتا غمزده بود...پس از چند لحظه ماریتا از قبر بیرون آمد...اول دستانش را بیرون آورد و بعد نشست...ماریتا مرسی را برای دقایقی طولانی به آغوش کشید...سپس گفت:عزیزم میدانستم که موفق میشوی...درباره ی چگونگی رفتن تاریکی از قرن و بازگشت نور خورشید بنویس..بنویس که چگونه نوراز پنجره ها وارد خانه میشود...یادت باشد همه چیز باید به خوبی و خوشی تمام شود...بادی وزید و مرسی دیگر نتوانست مادرش را ببیند...گفت:ممنونم مادر عزیزم....الان باید برمیگشت و ادامه ی داستان را مینوشت...پس به اتاق خودش برگشت...کتابش را به همراه عکس های کلادیوس و ایزی برداشت و از طریق روزنه ها به اتاق چریتی رفت...بله چهارمین در مخفی در اتاق چریتی بود...چریتی از دیدن خواهرش که از دیوار گذشته متعجب شد ولی بعد به خودش آمد ...مرسی گفت:من باید این طلسم را تمام کنم...اما باید از هر کدام از ما عکسی در آن باشد...تو در نقاشی از من بهتری...پس از من ،خودت،پدر،آریلیا،گالاتی کلادیوس و معشوقه اش-ایزی-نقاشی بکش...فراموش نکن که همه ی ما باید خوشحال باشیم و خندان...من از ماریتا عکسی ندارم...خودم عکسش را میکشم...مرسی ادامه ی طلسم را نوشت و به کمک چریتی عکس ها را در کتاب جاسازی کرد...کلادیوس ظاهر شد....

اتمام فصل 4