تبلیغات
برای شما - فصل پنجم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


سه شنبه 24 خرداد 1390

فصل پنجم



کلادیوس گفت:در پنجم با عملی شدن طلسم باز میشود برای این که طلسمت به کار بیفتد باید به کلیسا بروی...و غیب شد...بله مرسی میدانست که کلادیوس روح پلیدی دارد پس در کتاب طلسمش درباره ی کارهای شیطانی او نوشت و او را زندانی کرد...سپس تنهایی به سمت کلیسا به راه افتاد...سوار یکی از قایق ها شد ولی یکدفعه هوا طوفانی شد و قایق شکست...مرسی تلاش کرد کتاب را بیرون از آب نگه دارد ولی خودش داشت غرق میشد...یکدفعه کسی دستش را گرفت و او را از آب بیرون کشید و به سمت کلیسا برد...بله...پدرش بود تراجان...تراجان به مرسی گفت:من ترسو بودم..من از کلادیوس و غم جدایی ازمادرت میترسیدم....اما تو شجاعی...مرسی من از داشتن تو به خود میبالم و آن دو به جزیره ی مصنوعی رسیدند که کلیسا در آن قرار داشت...سپس جلوی در کلیسا ایستادند...تراجان گفت:صفحه ی اول کتاب را باز کن...بعد از چند لحظه ابر ها آسمان را پوشاندند و باران بارید...کتاب از دست مرسی به زمین افتاد و خود به خود ورق خورد...پدر و دختر به همدیگر و کتاب نگاهی کردند ...هوا عوض شد...بهار شد...بله فصل ها تغییر میکرند تا آن صد سال بگذرد...خیلی سریع تابستان شد و به همین ترتیب ....تراجان مرسی را بغل کرد...حالا دیگر زندگیشان مثل زندگی مردم معمولی شده بود....مرسی و تراجان از دریاچه گذشتند و به سمت خانه راه افتادند...چشمانشان از نور اذیت میشد...مرسی قرن را دید که در نور خورشید چه کهنه به نظر می آمد...مردم از جلویش میگذشتند و با نگاهی متعجب به راهشان ادامه میدادند....مرسی و پدرش به خانه رسیدند...آریلیا ،گالاتی و چریتی هیجان جیغ و داد میکردند...بله دوباره نوور خورشید برگشته بود...فردای آن روز زنی بور دقیقا مثل ماریتا به خانه شان آمد...آریلیا او را به درون خانه راهنمایی کردی...زن کیکی در دست داشت و گفت:من اسمیت هستم..ما جدیدا در جند پلاک دورتر خانه ای خریدیم....کیک کریسمس را برایتان آوردم...سال 2000
مبارک...و از تراجان خواست که آن شب به خانه شان برای شام به همراه دختر هایش بیاید...مرسی با ذوق گفت:حتما...حتما
و آن ها با نور خورشید و به دور از آزار های کلادیوس،با امید دوچندان به زندگی ابدیشان ادامه دادند



خب این داستان تموم شد..امیدوارم خوشتون اومده باشه....
ازش چی یاد گرفتین؟من که خیلی چیزا رو یاد گرفتم