تبلیغات
برای شما - داستان جدیدم...قسمت اول

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


چهارشنبه 25 خرداد 1390

داستان جدیدم...قسمت اول



خب دوستان گفته بودم که میخوام یه داستان جدید شروع کنم...اینم داستانی واسه شما...البته من هر از گاهی از شما میپرسم که چه کنم......اول قرار بود از اون موقع که شخصیت داستان به دنیا میاد شروع کنم ولی از سال 90 میگم


نام داستان:برای شما

قسمت اول:هما
1389/12/23 بود.برو بچه های مدرسه حسابی جوگیر شده بودن واسه نوروز و سال نو...ولی هما...اصلا...اون میدونست که این نوروز هم مثل همهی نوروز ها واسش حوصله سر بره و نمیخواست مدرسه رو ترک کنه...جاش تو کلاس اون ته تها بود...تو سه کنچ کلاس سمت راست میشست...نیمکتشو دوست داشت...هیچ وقت نمیذاشت کسی بیاد و رو نیمکتش بشینه...بچه ها تو دلشون بهش میگفتن وسواس ولی به دلایلی که خودش هم نمیدونست بچه ها تو روش بهش فحش نمیدادند...خر خون بود و سر هر امتحانی خر میزد...بدون درس خوندن نمی یومد مدرسه...همه ی معلما دوسش داشتن و از این که حداقل یه کسی به حرفاشون توجه میکنه خوحال بودن...هما هیچ وقت صفحه ی اول کتاباشو کثیف نمیکرد....دفتراش همه پاکنویش شده و تمیز بود ولی به دوستاش نمیداد چون فکر میکرد ممکنه کثیفشون کنن ویا برشون نگردونن...معدل همه ی سال های دبستانش چه ترم اول و چچه ترم دوم 20 بود ولی هیچ وقت واسه این مساله چلوی بچه ها ژست نگرفت و مغرور نشد...هیچ وقت به همکلاسی هاش دروغ نمیگفت و بهشون بدی نمیکرد...سخت با کسی دوست میشد ولی اگه کسی رو واسه دوستی قابل میدونست دیگه ولش نمیکرد...از اول عمرش تا قبل از ورود به اسفند 89 میخواست دکتر(پزشک)بشه ولی 89/12/1 نظرش عوض شد...نمیدونست میخواد چی کاره بشه...از همون موقع بود که زندگیش سخت شد...از همون موقع بود که تنها احساسی که داشت سردرگمی بود...دلش نمیخواست مسابقه های مشاعره شرکت کنه...نمیخواست ورزش کنه...نمیخواست با معلم ریاضی سر درست و غلط بودن جواب یه مساله بحث کنه...البته همچنان به خرخونیش ادامه میداد و وقتی میرفت پا نخنه همیشه جواب درست مال اون بود...از بدو تولد رو پیش.نیش نوشته شده بود که انشا نوشتنش ضعیفه...با ورود به مقطع راهنمایی این ضعیف رو بیشتر حس کرد..همیشه رمان میخوند و به خوندن علاقه ی خاصی داشت  ولی باز هم خوب نمینوشت...به علوم بیشتر از هر چیزی علاقه داشت...وقتی کوچیک تر بود بیشتر از این وقتا به آینده فکر میکرد...اون زمانا پیش خودش میگفت که اگه بتونه تو المپیاد های جهانی رتبه بیاره دیگه لازم نیست کنکور بده و به راحتی میتونه دکتر بشه...واسه خودش برنامه ریخته بود که به دانشگاه هاروارد میره و اونجا پزشکی میخونه...ولی الان که یکی دو ماهی از رفتنش تو دوازده سالگی گذشته بود...بیشتر از هر موقعی سردرگم بود...نمیدونست چیکار کنه تا این که یه شب یه خوابی دید.....



خوب دوستان چه طور بود؟؟؟دوس داشتین؟؟من بدم نیومد...اگه دوس داری بگین تا ادامه بدم....
اگه هم نه هیچ مشکلی نیست...کلی داستان تو سرم میچرخه که واستون بنویسم...

پس زود تر بگید...منتظرم