تبلیغات
برای شما - ادامه قسمت اول

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


چهارشنبه 25 خرداد 1390

ادامه قسمت اول



خواب دید که رفته مدرسه و بعد داره برمیگرده ولی یهو یه ماشین بهش میزنه و میافته زمین...راننده ی ماشین در میره و هما همینجور که افتاده بوده رو زمین یه گربه رو میبینه...گربه میاد پیشش و نوازشش میکنه....هما میخواسته پاشه ولی دیگه نمیتونسته نفس بکشه و بله.....میمیره..درحالی که بیشتر از هر زمانی به زندگی امید داشته...
فردای آن روز که هما از خواب بیدار شد به خودش گفت:دختر...زندگی دو روزه...هدرش نده با سردرگمی...
اون روز تو مدرسه یه امتحان کشوری داشتن...هما امتحان رو عالی داد...بعد که اومد خونه با عشق به همه چی نگاه میکرد....به مادرش کمک کرد که ناهار درست کنه...اتاقش رو تمیز کرد..کارهای مردسه اش رو زود انجام داد ...بعد رفت کلاس زبان و اونجا هم موفق بود..بچه ها دوبار واسش دست زدن..با کلی امید برگشت به خونه...نشست و 80 ضفحه از کتاب زیست رو حفظ کرد!بعدش هم رفت سراع کتاب کار ریاضی و همه ی تمرین هایی رو که حل نکرده بود حل کرد...در جدود 45 دقیقه سه تا قطعه ی پیانو رو به بهترین نحوی که میتونست زد و دید که تازه ساعت هشته...رفت سراغ یخچال تا یه شیب برداره و بخوره...سب هم کلی بهترش کرد و بعد هم شام خورد و یه کم فیلم نگاه کرد و بعد رفت که بخوابه...به نظرش این بهترین روزی بود که تاحالا به عمرش داشته...خیلی خوشحال بود...فردای آن روز دوباره غم و پیچیدگی به سراعش اومد...اونم به طرزی وحشتناک که حتی نمیتونست به حرفای معلم گوش بده...بعد از تموم شدن زنگ ریاضی،معلم که از حال هما خبر داشت صداش کرد و گفت:هما چیزی شده؟هما گفت:نمیدونم...شاید انقدر دیروز خوشگذروندم که دیگه امروز خوشحالی واسم ممنوعه...معلم گفت:عزیزم..من هم وقتی تو شن شما بودم،همیشه همینجوری بودم تا این که مادرم چیزی بهم گفت...گفت دخترم همیشه سعی کن به نیمه ی پر لیوان نگاه کنی...اگه دری به روت بسته میشه در دیگری هم باز میشه...بدون که همه چیز با تلاش و پشتکار درست میشه...به قولی کار نیکو کردن از پر کردن است...هما گفت:بله...میدانم ولی نمیتوانم این حس ندونستن رو از خودم بگیرم..همش میگم که خوب..به فرض من دکتر میشم و کلی هم مدرک علمی کسب میکنم...ولی که چی؟بالاخره میمیرم...معلم کمی مکث کرد...انگار ناراحت شد...به هما گفت:هما جان پس من چرا میام اینجا و وقت و عمرم رو میذارم اینجا تا به شما درس یاد بدم؟
همیشه یادت باشه که نباید فقط برای خودت زندگی کنی...باید به فکر دیگران هم باشی...من دارم به شما درس یاد میدم  شما ها آینده رو بسازین...تا دنیا رو بهتر کنین...
.
.
هما به حرفای معلمش خوب گوش کرد....راست میگفت...بله..اگه واسه دیگران زندگی کنی هم زندگی آسون تر میشه و هم بهتر میشه زندگی کرد...



اتمام قسمت اول

چطور بود؟دوست داشتین؟به نظر خودم خیلی خوب نبود
تو رو خدا رودرواسی نکنین که نگین نظرتون چیه ها...منتظر تظراتونم