تبلیغات
برای شما - ادامه ی فصل اول

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


یکشنبه 22 خرداد 1390

ادامه ی فصل اول



ببخشید پیت قبلی خیلی اشتباه تایپی داره...ولی خوب خودتون به بزرگیتون ببخشید..الان یه فکر دارم...میخوام بنویسم

پس از گذشت چند روز و این که پدر مرسی و چریتی از ماجرا باخبر شدند....تراجان-پدر دختر ها-خیلی سر زده و با کت و شلوار سفیدی که خیلی کثیف و خاکی بود به قرن آمد و با قیافه ای ژولیده به مرسی اخطار داد که خطر هایی شما را تحدید میکنند و اگر احساس میکنید در خطرید،به من اطلاع بدهید...من همین اطرافم...                                          
مرسی به فکر فرو رفت....همان شب که با گالاتی-معلمشان-زفتند بیرون تا در جنگلهای کنار دریاچه قدم بزنند مرسی کلیسایی را دید....از گالاتی پرسید آنجا کجاست؟و گالاتی گفت آن کلیسا روی جزیره ی مصنوعی قرار دارد که مادرتان دستور داد تا آن را بسازند....کلیسای خانوادگی است....پس از این که دختر ها مسافت بیشتری را پیمودند مرسی نور ضعیفی از یکی از پنجره های کلیسا دید ...اول ترسید ولی  بعد آرام آرام از کالاتی و چریتی جدا شد طوری که آن ها نفهمند و به سوی کلیسا رفت...پدر مرسی همیشه سه تا قایق در آنجا گذاشته بود تا اگر کسی خواست در دریاچه قایق سواری کند ولی جون الان دریاچه یخ زده بود اون قایق ها مدتی بود که بی استفاده شده بودند....اما جلوی کلیسا آب یخ نزده بود و مرسی با کمال تعجب دید که بکب از قایق ها در نزدیکی جزیره ی مصنوعی نگاه داشته شده است...پس مطمئن شد که کسی در کلیسا است...سوار قایق شد  به جزیره رسید.... زمین کلیسا از کاشی های سفید و سیاه مثل شطرنج پوشیده شده بود...چوب نیمکت ها پوسیده بود و اون مکان دیگه فرسوده شده بود.....مرسی میدانست که کلیسا دو طبقه است...از پله ها بالا رفت و نور شمع را دید...نزدیک شمع مردی جوان نشسته بود....