تبلیغات
برای شما - ادامه ی فصل اول

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


یکشنبه 22 خرداد 1390

ادامه ی فصل اول



مرد جوان با دیدن مرسی از جا پرید و به او سلام کردو گفت:سلام مرسی...خوشحالم که میبینمت...مرسی گفت:شما اسم من را از کجا میدانی؟اینجا چه میخواهید؟ مرد گفت:منم کلادیوس...عمویت...مرا به یاد نمیآوری؟ خوب حق هم داری...خیلی وقته همدیگر را ندیدم....مرسی گفت:از من چه میخواهید؟   کلادیوس گفت:مرسی تو زندانی شده ای ...من هم زندانی شده ام...تنها راه آزاد شدن من تویی و تنها راه آزاد شدن تو منم...پس کمکم کن...همان موقع مرسی صدای قدم هایی را شنید...بله گالاتی بود..اما وقتی مرسی برگشت که از کلادیوس بپرسد که کجا میتوانند دوباره همدیگر را ببینند کلادیوس غیب شده بود...مرسی به سرعت از پله ها پایین آمد و گالاتی با همان لحن بد همیشگی اش او را دعوا کرد...گالاتی به دختر ها گفت که شکل کلیسا را به یاد بسپادن تا وقتی به خانه رسیدند از آن طراحی کنند....وقتی به خانه رسیدند و لباس های گرمشان را در آوردند  به کتابخانه رفتند تا طراحی کنند...ولی ذهن مرسی مشغول بود...نمیدوانست منظور کلادیوس از "تو زندانی شده ای"چه است ...نمیتوانست نقاشی کند...به هر حال به زور گالاتی هم که شده طرحی ککشید...سپس گالاتی بهشان گفت بروید و درباره ی تاریخ طراحی از کتاب های کتابخانه مطالبی را جمع آوری کنید....کتابهانه هم مثل بقیه ی اتاق های خانه تاریک بود...آریلیا برایشان شمع آورد...در جریان گشتن در کتاب ها مرسی تعجب کرد.....

پایان فصل اول
امیدوارم بتونم فصل دوم رو بهتر بنویسم