تبلیغات
برای شما - ادامه فصل دوم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


یکشنبه 22 خرداد 1390

ادامه فصل دوم




کلادیوس ادامه داد:پدرت تو را زندانی کرده...اگر الان از این زندان خارج نشی ممکنه تا ابد اونتو بمونی....با ازاد شدن تو از این زندان من هم آزاد میشم پس بیشتر دقت کن تا بفهمی..... به نظرت عجیب نیست که از مادرت هیچی یادت نمیاد؟ این که شب از خواب پا میشی؟پدرت نور خورشید رو از تو گرفته..و بعد فیب شد...مرسی بیشتر گیج شد؟او باید چه را میفهمید؟او باید چه میکرد؟....از کلبه خارج شد و چریتی را پیدا کرد...چریتی گفت:گالاتی از این که تو دوباره جیم شدی خیلی عصبانیه...دو خواهر با هم به سمت خونه راه افتادن ...تو راه مرسی از خواهرش پرسید:تو از مادرمون چیزی یادته؟چریتی گفت :اممممم...نه فقط میدمنم اسمش چیه...ماریتا...وای دلم براش تنگ شده....مرسی پرسید :میدونی ما چند سالمونه؟ چریتی گفت:امروز خیلی سوال میکنی...من تولد ده سالکیه تو رو یادمه...احتمالا الان هم تو همون حدودی....دخترا به خونه رسیدن...مرسی و چریتی به اتاق مرسی اومدن تا خودشونو برای شام آماده کنن.چون پدرشون -تراجان-قرار بود امشب با آن ها شام بخورد....مرسی از چریتی پرسید.....