تبلیغات
برای شما - ادامه فصل دوم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


دوشنبه 23 خرداد 1390

ادامه فصل دوم



اول میترسید نزدیک شود چون فکر میکرد مرد -پدرش-او را میبیند ولی پس از لحظاتی که تراجان هیچ عکسالعملی نشان نداد...مرسی جلوتر رفت...پدرش داشت نوشته های به زبان ایتالیایی مینوشت ...در همان دفتر چرمی...در این نوشته ها عکس هایی هم جاسازی شده بود.......اوه...زنی وارد کتابخانه شد....لباس قرمزی بر تن داشت که تا زانویش پایین میامد...زن بور بود و موهایی لخت و طلایی داشت...رژلب قرمزی که زده بود صورتش را زیبا تر کرده بود...تراجان به سمت زن رفت..آن های در مورد دخترانشان حرف زدند...مرسی نمیتونانست نام دخترهایی را که زن و مرد درباره شان سخن میگفتند بشنود...اوه...بله...زن گفت مرسی و چریتی...زن از جلوی مرسی عبور کرد تا به اتاقش در طبقه ی بالا برسد...بوی عطرش...آه بله...مرسی بوی عطر مادرش را به خاطر آورد..یعنی آن زن مادرش بود؟یعنی باز هم میتوانست مادرش را ببیند؟یعنی کلادیوس درباره ی ملاقات دوباره با مادرش خبر داشت؟مرسی به دنبال زن راه افتاد...زن کلیدی نقره ای از کیفش در آورد و قفل اتاقش را باز کرد...مرسی به همراه زن واردشد...اتاق بزرگی بود...به شکل شش ضلعی...یک آیینه ی بزرگ روی میز توالت بود و یک سری غطر روی میز به نظم خاصی چیده شده بودند....مرسی قیافه اش را در آیینه دید...چقدر کثیف و ضعیف به نظر می آمد...دلش به حال خودش سوخت...مرسی تخت مادرش را به یاد آورد...یادش آمد که وقتی شبها خوابش نمیبرد پیش مادرش می آمد تا برایش داستان بگوید تا بخوابد...پرده های اتاق با نخهایی از طلا دوخته شده بودند...آریلیا وارد اتاق شد...مرسی ترسید که شاید هر دوی آن ها دارند میبیننش...ولی از نحوه ی رفتارش فهمید که مثل روح دخترک ده ساله شده...صدای گالاتی را شنید که دارد فریاد میکشد...بله گالاتی از غیبت مرسی خبر دار شده بود..مرسی به کتابخانه برگشت و لی نمیدانست چه کند تا برگردد...از ته دلش آرزو کرد که برگردد و دوباره واره خلا زمانی شد...پس از چند ثانیه به قرن در زمان خودش برگشت...قرنی که سال ها بود نور خورشید را به خود ندیده بود...گالاتی پرسید:....