تبلیغات
برای شما - ادامه فصل دوم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


دوشنبه 23 خرداد 1390

ادامه فصل دوم



کلادیوس گفت:پدرت وقتی جوان بود...در همان روزی که  در خلا زمانی دیدی،داستانی نوشت...او پنج روز زمستان رو با قدرت خارق العده اش به صورت پنج دایره ی تو در تو در کتابی به نام قرن نوشت...او ما رو تری این داستان زندانی کد...این طلسمی که پدرت نوشت قدرت زیادی داره و از لایه های فراوانی تشکیل شده...اما قدرت تو از پدرت به مراتب بالاتره...چون تونستی از اولین لایه ی این طلسم عبور کنی...اون روز تابستونی و تولدت و مادرت همه اجزایی از این طلسم هستن....وقتی مادرت مرد...پدرت خیلی دوستش داشت و البته پدرت شما ها روداشت...اون انقدر ناراحت شد که خاطرات شما از مادرتون رو ازتون گرفت و این طلسم رو مثل پوششی روی قرن انداخت...مردم که از بیرون این خانه رو نمیبینن...پدرت تو رو از زندگی محروم کرده...مرسی پرسید:الان چه سالیه؟کلادیوس گفت سال 2000..الان یک قرنه که تو زندانی هستی و اون پنج روز زمستانی برای تو و خونوادت هی تکرار میشه...در مرکز این طلسم مادرته...پدرت ترسو بود....اون من رو هم زندانی کرد..البته من در لایه های داخل تر هستم...شما در لایه های بیرونی طلسم قرار دارین...برای همین میگم که باید این پیچیدگی رو درک کنی... تو باید همه ی لایه ها رو ببینی تا از طلسم آزاد بشی....برای ورود به این لایه ها پدرت در هایی رو قرار داده بود که خودت یکی رو کشف کردی...یکی دیگر از اونا پشت میز تحریرته...به اونجا برو و یه روز دیگه رو کشف کن....مرسی پرسید:تو چطور به اتاق من اومدی؟کلادیوس گفت:من از لایه ها عبور کردم...مثل تر از درها گذشتم...مرسی گفت:اون گل بهمن...اون گل بهمن رو تو آرزدی؟کلادیوس جواب داد:آره...من اون رو از مرکزی ترین لایه که درش در اتاق زیر شیروانی است برایت چیدم تا توجهت را جلب کنم...مرسی پرسید:اگر الان من یه قرنه که اینجا زندانیم پی چرا نمیرم؟یعنی من صد و ده سالمه؟کلادیوس گفت:....